رفتن به محتوای اصلی
بدنه

سالروز تولد فرانتس فانون است. برخی چنان تأثیری بر زندگی فکری‌ات میگذارند که گاهی در خلوت شرمگنانه به گفتگو با ایشان مشغول میشوی. برخی نامشان را مدتها پیش از شناخت ایشان میشنوی و به واسطه معرفی کژدار و مریز تا مدتها سراغشان نمیروی. اما، ناگاه جمله‌ای، پاراگرافی، متنی از ایشان میبینی و می‌افتد آنچه بایست افتد. فرانتس عُمَر فانون یقیناً یکی از اینهاست برای من.

از خود پرسیدم چه می‌توانم بگویم از او که نقش همان «جمله‌ای، پاراگرافی، متنی» را برای مخاطب بازی کند که خودم را شیفتهٔ او کرد. چه بگویم که کمتر دیده و شنیده شده از او. نکته‌ای از زندگانی فانون که در زیر می‌آید گمانم پاسخ این پرسش باشد: از انسانیت‌اش مینویسم.

اخوان ثالث جایی میسُراید:

«نزد آن قومی که ذرات شرف در خانهٔ خونشان کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتی برای آدمیت، تنگ…». فانونی که من از لابلای سطور کتب درخشانش و از دیگرانی که در وصف و شرح او نوشته‌اند میشناسم، دقیقاً عکس این سرودهٔ امید است. هیچ چیز، نه وطن، نه فلسفه، نه روانشناسی، نه سیاست، مطلقاً هیچ چیز برای او جای انسان را نگرفت هرگز. در تمامی سال‌های عمر کوتاه و پربرکتش چیزی را بر انسان مرجح ندانست. چه زمانی که جانش را بر سر دست گرفت تا در راه فرانسهٔ آزاد با نازیان و فاشیستها بجنگد؛ چه آن زمان که سرخورده از نژادپرستی وقیحانهٔ سربازان سفید فرانسوی نسبت به همرزمان رنگین‌پوستشان لب به اعتراض گشود؛ چه زمانی که تحت نظارت استادش روانکاو نابغهٔ کاتالان توسکه‌یس رموز روانشناسی رادیکال را می‌آموخت؛ و چه زمانی که به نبرد استقلال الجزایر پیوست.

پیوستنش به نبرد الجزایر کاملاً پیشامدی و تصادفی بود. حوالی سال ۱۹۵۳ است، فانون تحصیلات و طرحش را تمام کرده، دکترای روانشناسی دارد و به دنبال کار میگردد. به دوستش لئوپولد سِدار سِنگور نامه مینویسد که آیا بیمارستانی در سنگال برایش سراغ دارد که فانون آنجا مشغول گردد. جوابی از سنگور نمیرسد. اتفاقی به الجزایر فکر میکند که پیشتر در غالب افسر ارتش فرانسهٔ آزاد ملاقاتش کرده بود. به الجزایر می‌آید و در بیمارستان بلده مشغول به کار میشود. از همان ابتدا نحوهٔ مواجهه با بیماران سخت آزارش میدهد. نگاه بس بسیار انسانی او به بیماران روانی کل همکاران و خدمهٔ بیمارستان را ترغیب میکند که شیوه‌ای انسانی‌تر پیش گیرند: ساعات مطالعه؛ ساعات گفتگو و‌ تعامل؛ ساعات بازی و سرخوشی بیماران را به شدت افزایش میدهد. روانشناسان و خدمهٔ بیمارستان را مجبور میکند برای ارتباط بهتر با بیماران کمی عربی بیاموزند. بارها به منطقة القبائل سفر میکند تا نحوهٔ برخورد آنها با بیماری روانی را دریابد و از آن برای درمان بیمارانش استفاده کند.

همین جنبه‌های کمتر دیده‌شدهٔ شخصیت اوست که در کنار ارادهٔ آهنینش و ایمان راسخش به مبارزه با امپریالیسم مرا شیفتهٔ او میکند. برای فانون مبارزه با امپریالیسم و نژادپرستی هدف نیست، همانطور که رسیدن به ناسیونالیسم هدف نیست. اینها همه وسیله‌اند برای او در راه رسیدن به هدف اصلی: از میان برداشتن و یا دست‌کم کاهش رنج‌هایی که استثمار تولید میکند. او بیش و پیش از هر چیز خصم سوگند خوردهٔ استثمار انسان است. از این روست که در کنار ارادتش به هگل، مارکس، مرلوپونتی، هایدگر، سارتر، و دیگران هرگز فراموش نمیکند که هدفْ مبارزه برای پاسداشت کرامت انسان است.

در مارتینیک مستعمرهٔ فرانسه به دنیا آمد، در دو جنگ‌ مهم شرکت کرد، دکترای روانشناسی گرفت، دو کتاب جاودانه (در کنار کتب و مقالات بسیار دیگر) نگاشت، و پیش از رسیدن به میانسالی درسنّ ۳۵ سالگی بر اثر سرطان خون خرقه تهی کرد.

یاد و نامش گرامی و جاودان!

برچسب‌ها

افزودن دیدگاه جدید

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.